میگم حکایتیه ها همیشه بخندی اما دلت خون باشه
خودشم یه مشکلیه ها صبح تا شب محبت کنی و شب بد و بیراه و کتک!
اینم بدبختیه ها درد ودل اینو اون گوش بدی و ارومشون کنی اما کسی نبینه تا نیمه شب اشک میریزی
میگم این چجور میشه که صبح با امید اینکه یه امیدی میاد بیدار میشی و شبش در اوج بی کسی و بی امیدی میمیری!
من چند چندم العان باخودم؟!
برچسب:
نویسنده: کیارش کریمیپور